|
کپی تنها با ذکر نام نویسنده |
چهارشنبه 10 تیر1388
هنوز هم نیامدند
می گویند:صبح است اول صبح است
نمی پرسیم ساعت چند است وچند ساعت دیگر مانده است
امروز باید تا شب روز را تمام کنیم تا دوباره صبح شود چای را بخوریم
شوخی کنیم یا حرف بزنیم ما از روز اول تصمیم داشتیم کبوتران را نان دهیم
آب بطری ها را عوض کنیم ولی دیگر تصمیم نداریم .
در دو سه بیابان راه رفته بودیم ولی نه دیگر کسی را دوست نداریم
صندلی ها سیاه است .قصدی نبوده است پرده ها سبز وسفید است
قصدی نبوده است زن هم که در کوچه آواز می خواند قصدی ندارد
امروز تخت می آورند یک گلدان هم دیروز آوردند
برگ های سبزو زردی دارد
این زن ومردی که قصد دارند امروز بمیرند برای چای به خانه ی ما آمدند
آب گرم نداریم آنها حوصله دارند آنها برای مردن صبورند هنوز در راهرو نشسته اند
قطعه ادبی از احمد رضا احمدی
پ.ن: مدتی اینجا نیستم...!تا حوصله اش باشد.